مخفیانه شعر میگفتم تا اینکه لو رفتم

به گزارش خبرگزاری خبزرآنلاین، ایسنا نوشت: خاطرات اولین برخورد با کلمات، قهرمانان محبوب دوران کودکی و نویسندگانی که دریچهای تازه باز میکنند، موضوع گفتوگوی «گاردین» با «گئورگی گوسپودینوف» خالق «پناهگاه زمان» است. در ادامه بخشی از این گفتوگو را میخوانید:
اولین خاطره خواندن
خیلی زود خواندن را یاد گرفتم، در پنج یا ششسالگی، احتمالا برای اینکه آرام بنشینم و مزاحم بزرگترها نباشم. و خب این کار جواب داد. وقتی وارد یک کتاب میشدم، نمیخواستم بیرون بیایم. یادم میآید که چطور «دخترک کبریتفروش» اثر «هانس کریستین اندرسن» قلبم را زیر و رو کرد. آن زمان با مادربزرگم زندگی میکردم و از ترس اینکه روزی او هم بمیرد، زیر پتو گریه میکردم.
کتاب مورد علاقهام در دوران رشد
با حرص و ولع و بدون هیچ معیاری میخواندم، کتابها را تصادفی از کتابخانه پدر و مادرم برمیداشتم. رمانهای ماجراجویی «توماس مین رید»(Thomas Mayne Reid)، به خصوص «سوارکار بیسر» مورد علاقهام بودند. «مارتین ایدن» نوشته «جک لندن» هم همینطور. معلوم است که ایده قهرمان و نویسنده بودن همزمان برایم جذاب بود. نویسندهها معمولا قهرمان نبودند. همچنین عاشق یک کتاب درسی درباره جرمشناسی بودم که توضیح میداد چطور جوهر نامرئی درست کنیم، جنایتکاران چه ردپایی از خود به جا میگذارند و موضوعاتی که برای هر پسر بچه ۱۰ سالهای بسیار بااهمیت بودند.
نویسندهای که طرز فکر مرا عوض کرد
«خورخه لوئیس بورخس». وقتی نخستین ترجمههای آثارش در بلغارستان منتشر شد، من ۲۱ ساله بودم که کمی قبل از فروپاشی دیوار و یک لحظه حیاتی بود. انگار ناگهان فهمیدم ادبیات قادر به چه کاری است و اینکه هیچ مرز واقعی بین ژانرها وجود ندارد. حس فوقالعادهای از آزادی داشتم و همچنین حس یک راز مشترک را داشتم. حافظه، دانش، قلب، علم و افسانه، همگی آنجا بودند.
کتابی که باعث شد بخواهم نویسنده شوم
اشعار دو شاعر تراژیک بلغاری: «پیو یاوروف»(Peyo Yavorov) و «نیکولا واپتساروف»(Nikola Vaptsarov). به طور مخفیانه شعر گفتن را شروع کردم. بعدا لو رفتم.
کتابی که دوباره میخوانم
«اودیسه هومر». احتمالا در مدرسه به آن اشاره شد یا بخشهایی از آن را خواندیم و شاید همین بود که برای مدت طولانی مرا از آن دور کرد. بعد از ۴۰ سالگی درک و بازخوانی آن شروع شد و حالا هر بار آن را متفاوت میبینم. مضمون پدر بیشازپیش مرا به خود جذب کرد، پیوند بین پدر و پسر. سپس مضمون بزرگ بازگشت توجهم را جلب کرد، اما این مضمون فقط بازگشت به خانه نبود، بلکه بازگشت به گذشته و حافظه بود. در دو رمان آخر خود بارها و بارها با این کتاب در گفتوگو بودهام.
کتابی که بعدها در زندگی کشف کردم
«کوه جادو» اثر «توماس مان». همیشه در قفسه کتابم خودنمایی میکرد، اما سالها سراغش نرفتم. فکر میکردم خیلی غمگین، سنگین و پر از تاملات بیپایان باشد. وقتی در اواخر دهه ۴۰ زندگیام آن را خواندم، عشق در نگاه اول نبود، اما داستان رهایم نکرد. عاشق کتابهایی هستم که میتوانم با آنها گفتوگو کنم و حتی با آنها وارد بحثهای سقراطی شوم. در زمانی که داشتم «پناهگاه زمان» را مینوشتم برایم بسیار مهم بود. فکر میکنی در خلوت مینویسی، اما در حقیقت در گفتوگوی دائمی با کتابها و نویسندگان دیگر هستی.
کتابی که در حال حاضر میخوانم
«کتابهای یعقوب» اثر «اولگا توکارچوک». رمانی قدرتمند برای مطالعه در زمستان آرام.
59243



